X
تبلیغات
استان البرز

استان البرز

ايقربلاغ

با سلام ... ورود شمارا به وبلاگ استان البرز خوش آمد میگویم ... برای مشاهده کامل مطالب از آرشیو مطالب وبلاگ استفاده کنید.

بعد از شهادت پدر ، نامه های زیادی به منزل ما سرازیر شد. این نامه ها در زمان حیات پدر هم به منزل ما می آمد . ما فکر می کردیم که نامه ها اداری است و در مورد آنها کنجکاوی نمی کردیم. اما بعد از شهادت پدرمان متوجه شدیم که این نامه ها از سوی خانواده های بی سرپرست یا مستضعفی است که پدر به آنها کمک مالی می کرده اند. مادر بعد از سالها تازه متوجه شدند که پدر ، دو سوم حقوقشان را صرف این خانواده ها می کردند.
به نقل از پسر شهید صیاد شیرازی



شهدا را ياد كنيم با ذكر
اللهم صل علي محمد وآل محمد وعجل فرجهم

[ پنجشنبه 4 اردیبهشت1393 ] [ 8:48 قبل از ظهر ] [ مهدي كوليوند ]

[ ]

به اسم تیم صداوسیماوارد خانه شدیم به مادرخانه که گفتیم مقام معظم رهبری دارند مشرف میشوند منزل شما گفت: قدم روی چشم.تشریف بیاورد.گفتنید کی؟ این را گفت و غش کرد..به عمویش گفتیم برای امر خیرآمده ایم،وقتی اورا بازرسی کردیم گفت:مگربرای امرخیرکسی را بازرسی میکنند؟تاچشمش به آقاافتاد غش کرد...
دیدار رهبر معظم انقلاب با خانواده معظم شهدا از دورانی که ایشان، اوایل جنگ نماینده امام در وزارت دفاع بود، یعنی معاون شهید «چمران» بود، شروع شد، امام جمعه تهران که شدند این کار را شروع کردند و هم‌چنان هم ادامه دارد. افتخارمان این است که در استان تهران، خانواده دو شهید به بالا نداریم که آقا خانه‌شان نرفته باشد. تقریباً محله و خیابان اصلی در شهر تهران نداریم که ایشان نیامده باشند و بلد نباشند.
 
اینها مطالب  یکی از تیم حفاظتی رهبر معظم انقلاب است که درباره دیدارهای معظم له با خانواده معظم شهدا بیان میکند او میگوید: حدود شش، هفت سال بعضی روزهای شیفت کاری‌ام، مسئول تنظیم ملاقات خانوادة معظم شهدا من بودم. به‌همین‌خاطر می‌دانم شرایط و وضعیت چگونه بود. دیدارهای خانواده شهدا، باصفاترین، باحال‌ترین لذتی که آدم می‌خواهد ببرد را دارد. بعضی‌هایش خیلی سوزناک است. یک خانواده شهید می‌روی فقط یک فرزند داشتند كه آن هم شهید شده است. خیلی سخت است برای یک پدر و مادر که یک بچه بزرگ کرده باشند، آن بچه‌شان را هم در راه خدا داده باشند. هرچند آن‌ها با افتخار می‌گویند، ولی ما که می‌نشینیم نگاه می‌کنیم، آن خستگی را احساس می‌کنیم.
 
بعضی از خانواده شهدا با تقدیم چند شهید روحیة عجیبی دارند. به طور مثال خانواده شهید «خرسند»، در نازی‌آباد. خانوادة خرسند چهار تا شهید داده است؛ پدر خانواده، دو فرزند خانواده و داماد خانواده. مادر این شهیدان این‌قدر قدرتمند، باصلابت و بانجابت با آقا صحبت می‌کرد که یکی دو بار آقا گریه کرد.
 
این فقط اختصاص به شهیدان شیعه ندارد. همة آدم‌هایی که در راه خدا در کشور ما از ادیان مختلف کشته شدند. چه شيعه، چه سني، چه مسيحي و...

صبح روز کریسمس یعنی عید پاک ارامنه، آقا فرمودند خانة چند ارمنی و عاشوری اگر برویم خوب است. ما آدرسی از ارامنه نداشتیم. سری به کلیساهای‌شان زدیم که آن‌ها از ما بی‌خبرتر بودند. رفتیم بنیاد شهید، دیدیم خیلی اطلاعات ندارند. کمی اطلاعات خانوادة شهدا را از بنیاد شهید، مقداری از کلیساها و یک سری هم توی محله‌ها پیدا کردیم و با این دیدگاه رفتیم. صبح رفتیم گشتیم توی محلة مجیدیه شمالی، دو سه تا خانواده پیدا کردیم. در خانواده‌ها را زدیم و با آن‌ها صحبت کردیم. توی خانواده مسلمان‌ها ما می‌رویم سلام می‌کنیم و می‌گوییم از هیئت آمدیم از بسیج، پایگاه ابوذر، بالاخره یک چیزی می‌گوییم و کارتی نشان می‌دهیم. بین ارمنی‌ها بگوییم که از بسیج آمدیم که بالاخره فرهنگش... بگوییم از دادستانی آمدیم که باید دربروند. کارت صداوسیما نشان دادیم و گفتیم از صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران هستیم. امشب شب کریسمس که شب پاک شماهاست می‌خواهیم فیلمی از شماها بگیریم و روی آنتن بفرستیم.

برای نماز مغرب‌وعشا با یک تیم حفاظتی وارد مجیدیه شدیم. گفتیم اسکورت که حرکت کرد به ما ابلاغ می‌کنند، می‌رویم سر کارمان دیگر. اسکورت هم به هوای این‌که ما توی منطقه هستیم با بی‌سیم زیاد صحبت نکنند که مسیر لو نرود، روی شبکه بالاخره پخش می‌شود دیگر. چیزی نگفتند. یک آن مرکز من را صدا کرد با بی‌سیم گفتم به گوشم.

موردمان را گفت که شخصیت سر پل سیدخندان است. سر پل سیدخندان تا مجیدیه کم‌تر از سه چهار دقیقه راه است. من سریع از ماشین پیاده شدم. در خانه را زدم. خانمی از گل بهتر آمد دم در، در را باز کرد. ما با یاالله یاالله خواستیم وارد شویم، دیدیم نمی‌فهمد که. بالاخره وارد شدیم. چون کار باید می‌کردیم. گفتیم نودال و اَمپِکس و چیزایی که شنیده بودیم، کارگردان و این‌ها بروند تو.
 
کارگردان رفت پشت‌بام پست بدهد، اَمپِکس رفت توی زیرزمین پست بدهد، آن رفت توی حیاط پست بدهد. پست بودند دیگر حالا. فیلممان بود. یک ذره که نزدیک شد، بی‌سیم اعلام کرد که ما سر مجیدیه هستیم. من هم با فاصله‌ای که بود به این خانم چون احیا بشود، این‌جوری جلوی آقا نیاید، گفتم: ببخشید! الآن مقام معظم رهبری دارند مشرف می‌شوند منزل شما.

گفت: قدم روی چشم، تشریف بیاورد. گفتید کی؟

من اسم حضرت آقا را گفتم. ـ داستان بازرگان و طوطی را شنیده‌اید ـ‌، تا اسم آقا را گفتم افتاد وسط زمین و غش کرد. فکر کردیم چه کنیم داستان را؟ داد بیداد کردیم، دو تا دختر از پله آمدند پایین. یاالله یاالله گفتیم و بهشان گفتیم که مادرتان را فعلاً جمع کنید. مادر را بردند توی آشپزخانه.

دخترها گفتند: چه شد؟
 
گفتم: ببخشید! ما همان صداوسیمای صبح هستیم که آمده بودیم. ولی الآن فهیمدیم که مقام معظم رهبری می‌آیند منزلتان، به مادرتان گفتیم غش کرد. فکری کنید.

تا اجازه نگرفت وارد خانه نشد

این‌ها شروع کردند مادر خودشان را به حال آوردند. فشارشان افتاده بود، آب قند آوردند. بی‌سیم اعلام کرد که آقا پشت در است. من دویدم در خانه را باز کردم. نگهبانی هم که بايد كنار در مي‌ايستاد، رفت دم در. کارهای حفاظتی‌مان را انجام دادیم. آقا از ماشین پیاده شد تا وارد خانه بشود. آمد توی در خانه نگاه کرد و گفت: سلام علیکم.

گفتم: بفرمایید.

گفت شما؟

نه این‌که ما را نمی‌شناخت، گفتند، تو چه کاره‌ای یعنی؟ گفتیم: صاحب‌خانه غش کرده.

گفت: کس دیگری نیست؟

یاد آن افتادیم که دو تا دخترها هم می‌توانند به آقا بگویند بفرمایید. گفتیم آقا شما بفرمایید داخل.

گفت: من بدون اذن صاحب‌خانه به داخل نمی‌آیم.

معنی و مفهوم حفاظت، خودش را این‌جا از دست نمی‌دهد. مهم‌تر از حفاظت این است. بدون اذن وارد خانه کسی نمی‌شود. رهبر نظام است باشد، ارمنی است باشد، ضدحفاظت‌ترین شکل ممکن این است که مقام معظم رهبری توی خیابان اصلی توی چهارراه، با لباس روحانیت با آن عظمت رهبری خودشان بایستند، همة مردم هم ایشان را ببینند و ایشان بدون اذن وارد خانه کسی نشوند.

من دویدم رفتم توی آشپزخانه. به یکی از این دخترها گفتم آقا دم در است بیایید تعارف کنید بیایند داخل.

لباس مناسبی تنشان نبود. گفتند: پس ما لباسمان را عوض کنیم.
 
به آقا گفتیم: که رفته‌اند لباس مناسب بپوشند، شما بفرمایید داخل.
 
گفتند: نه می‌ایستم تا بیایند.

چند دقیقه‌ای دم در ایستادند. ما هم سعی کردیم بچه‌هایی که قد بلند دارند را بیاوریم، مثل نردبان دور ایشان بچینیم که ایشان پیدا نباشد. راه دیگری نداشتیم. چند دقیقه معطل شدیم. چون دانشجو بودند لباس دانشجویی مناسب داشتند. يكي از دخترها، دوید و آقا را دعوت کرد و آقا رفتند داخل اتاق. این خانم پیش آقا رفت و خوش‌آمد گفت. بعد گفت كه مادرمان توی این اتاق است، الآن خدمت می‌رسیم.

رفتند بیرون. آقا من را صدا کرد گفت این‌ها پدر ندارند؟

گفتم: نمی‌دانم. چون صبح نپرسیده بودم.

گفت بزرگ‌تر ندارند؟ برادر ندارند؟
 
رفتیم آن اتاق پشتي. گفتم: ببخشید، پدرتان؟

گفتند، مرده.

گفتیم، برادر؟

گفتند، یکی داشتیم شهید شده.
 
گفتیم، بزرگتری، کسی؟

گفتند، عموی ما در خانة بغلی می‌نشیند.
 
فکر کردیم بهترین کار این است که عمو را بیاوریم بیرون. حالا چه کلکی بزنیم عمو را از خانه بیرون بیاوریم؟ با این هیبت و این تیپ و قدوقواره، همه دو متر درازی و لباس‌ها، شکل، تیپ و اسلحه. هرچه هم بخواهی بگویی من کسی نیستم، قیافه‌ات تابلو است.
 
در بغلی را زدیم. یک آقایی آمد دم در سلام کردم. گفتم، ببخشید! امر خیری بود خدمت رسیدیم.
 
این بندة خدا نگاه کرد، یک مسلمان بسیجی، خانة یک ارمنی آمده، چه امر خیری؟ خودش تعجب کرد. رفت لباس پوشید آمد دم در. محترمانه باهاش پیچیدیم توی خانة برادر خودش. داخل خانه که شدیم، نگهبان او را بازرسی کرد. نگاه کرد، پیش خودش گفت، برای امر خیر مگر آدم را بازرسی می‌کنند؟

بعد از بازرسی قضیه را بهش گفتیم. گفتیم: رهبر نظام آمده این‌جا، این‌ها چون بزرگتری نداشتند، خواهش کردیم که شما هم تشریف بیاورید.
 
او را داخل كه بردیم و آقا را که دید، مُرد. یک جنازه را یدک کردیم و بردیم نشاندیم روی صندلی کنار آقا. این‌ها به خودی خود زبانشان با ما فرق می‌کند. سلام علیک هم که می‌خواهند بکنند کلی مکافات دارند. با مکافاتی بالاخره با آقا سلام و احوال‌پرسی کرد و درنهايت یک هم‌دمی را برای آقا مهیا کردیم.

حضرت آقا چايي و شيريني‌شان را خورد

رفتیم توی این اتاق بالای سر مادر و با التماس دعا، مادر را هم راه انداختیم. آمدند رفتند بالا، لباس مناسب پوشیدند و آمدند پایین. وقتی وارد اتاق شد، آقا تعارفشان کردند در کنار خودشان، کنار همان عمویی که نشسته بود. بعد هم گفتند: مادر! ما آمده‌ایم که حرف شما را بشنویم؛ چون شما دچار مشکل شده بودید، دوستان عموی بچه‌ها را آوردند.

دخترها آمدند نشستند. آقا اولین سؤالشان این بود که شغل دخترها چیست؟

گفتند: دانشجو هستند.

آقا خيلي تحسینشان کرد و با این‌ها كلي صحبت کردند، توی این حالت، این دختر سؤال کرد که آقا آب، شربت، چیزی برای خوردن بیاورم؟

این‌ها همه‌اش درس است. من خودم نمی‌دانستم که بگویم بیاورد یا نیاورد؟ آقا می‌خورد یا نمی‌خورد؟ نمی‌دانستم. رفتم کنار آقا، از آقا سؤال کردم، گفتم: آقا این‌ها می‌گویند که خوردنی چیزی بیاوریم؟ چایی چیزی بیاوریم؟

آقا گفتند: ما مهمانشان هستیم. از مهمان می‌پرسند چیزی بیاورند یا نیاورند؟ خُب اگر چیزی بیاورند ما می‌خوریم.

بعد خود آقا گفتند: بله دخترم! اگر زحمت بکشید چایی یا آب‌میوه بیاورید، من هم چایی، هم آب‌میوة شما را می‌خورم.

این‌ها رفتند چایی، آب‌میوه و شیرینی آوردند. خود میوه را هم آوردند. خُب توی خانة مسلمان‌ها این‌‌طوری است. یک نفر چند تا میوه پوست می‌کند می‌دهد دست آقا، آقا هم دعا می‌کند. همان‌جا به پدر شهید، مادر شهید، پسر شهید و یا همسر شهید آن خوراکی را تقسیم می‌کنیم، همه یک قسمتی از این میوه می‌خورند که آقا به آن دعا کرده. توی ارمنی‌ها هم همین کار را باید می‌کردیم؟ واقعاً نمی‌دانستیم.

چایی آوردند، آقا خورد، آب‌میوه آوردند، آقا خورد، شیرینی آوردند، آقا خورد. آقا حدود چهل دقیقه توی خانه ارمنی‌ها نشستند و با این‌ها صحبت کردند. مثل بقیة جاها آقا فرمودند: عکس شهیدتان را من نمی‌بینم. عکس شهید عزیزمان را بیاورید ببینم.

توی خانه مسلمان‌ها چهار تا عکس بزرگ شهید وجود دارد که توی هر اتاقی یکی هست. می‌پریم و می‌آوریم. این‌ها رفتند آلبوم عکس‌شان را آوردند. آلبوم عکس هم متأسفانه برای شب عروسی شهید بود. آلبوم را گذاشتند جلوی آقا. صفحة اول یک عکس دوتایی. یادگاری فردین با دوستش گرفته بود آن وسط بود. آقا همین‌جوری نگاه می‌کردند، شروع کردند به صحبت کردن، همین‌جوری صفحه‌ها را ورق می‌زدند تا تمام شود. تمام که شد گفتند: خُب! عکس تکی شهید را ندارید؟

یک عکس تکی از شهید پیدا کردند و آوردند گذاشتند جلوی آقا. آقا شروع کردند از شهید تعریف کردن. گفت: خُب! نحوة اسارت، نحوة شهادت اگر چیزی داشته به من بگویید.

ما فهمیدیم نام این شهید بزرگوار، شهید «مانوکیان» است، به اندازة شهیدان «بابایی»، «اردستانی» و «دوران» پرواز عملیاتی جنگی داشته است. هواپیمایش F14، بمب‌افکن رهگیر بوده و بالاي صد سُرتی پرواز موفق در بغداد داشته. هواپیمایش را توی دژ آهنی بغداد می‌زنند. شهید، هواپیما را تا آن‌جا که ممکن است، اوج می‌دهد. هواپیما در اوج تا نقطة صفر خودش، که اتمسفر است بالا می‌آید و بقیه‌اش را به‌سمت ایران سرازیر می‌شود. چهار تا موتور هواپیما منهدم می‌شود. هواپیما لاشه‌اش توی خاک ایران مي‌افتد، ولی چون دیگر سیستم برقی هواپیما کار نمی‌کرده‌، نتوانسته ایجکت کند و نشد كه چتر برای شهید کار کند. هواپیما به زمین خورد و ایشان به شهادت رسید.

ارمنی‌ای بود که حتی حاضر نشد، لاشة هواپیمای جمهوری اسلامی به‌دست عراقی‌ها بیافتد. آن خانواده، این فرزندشان است. این بزرگوار در نیروی هوایی مشهور است. دربارة شهادتش و اخلاقش تعریف کردند.

مادر شهيد گفت: امروز فهميدم كه علي(ع) كيست

مادر شهید گفت: آقا! حالا که منزل ما هستید، من می‌توانم جمله‌ای به شما عرض کنم؟

آقا گفت: بفرمایید، من آمدم این‌جا که حرف شما را بشنوم.

گفت: ما با شما از نظر فرهنگ دینی فاصله داریم، در روضه‌هایتان شرکت می‌کنیم، ولی خیلی مواقع داخل نمی‌آییم. روز شهادت امام حسین(ع)، روز عاشورا و تاسوعا به دسته‌های سینه‌زنی امام حسین(ع) شربت می‌دهیم. می‌آییم توی دسته‌هایتان می‌نشینیم، ظرف یک‌بارمصرف می‌گیریم، که شما مشکل خوردن نداشته باشید، چون ما توی ظرف آن‌ها آب نمی‌خوریم. توی مجالس شما شرکت می‌کنیم و بعضی از حرف‌ها را می‌شنویم. من تا الآن نمی‌فهمیدم بعضي چيزها را.

می‌گفتند، در دین شما بانویی ـ که دختر پیامبر عظیم‌الشأن اسلام(ص) است ـ را بین درودیوار گذاشته‌اند، سینه‌اش را سوراخ کرده‌اند. میخ، مسمار به سینه‌اش خورده. نمی‌فهمیدم یعنی چی. می‌گفتند مسلمان‌ها یک رهبری داشتند به نام علی(ع). دستش را بستند و در سه دورة 25 ساله، حکومتش را غصب کردند. نمی‌فهیمدم یعنی چی. گفتند، در 25 سالی که حکومتش غصب شده بود، شغلش این بود، آخر شب نان و خرما می‌گذاشت روی کولش می‌رفت خانه یتیم‌هایش. این را هم نمی‌فهمیدم. ولی امروز فهمیدم که علی(ع) کیست.

امروز با ورود شما به منزل‌مان، با این همه گرفتاری‌اي كه داريد، وقت گذاشتید و به خانة منِ غیر دین خودتان تشریف آوردید. اُسقُف ما، کشیش محلة ما به خانة ما نیامده است، شما رهبر مسلمین‌ هستید. من فهمیدم علی(ع) که خانة یتیم‌هایش می‌رفت چه‌قدر بزرگ است.

از ورود آقای خامنه‌ای به منزلشان، به علی(ع) و 25 سال حکومت غصب شده‌اش و زهرا(س) پی برد. خُب! این برود مشهد، امام رضا(ع) شفایش نمی‌دهد؟

بعد از بازگشت حضرت آقا، پاسداران را توبيخ كردند

ما چهل دقیقه با این خانواده بودیم. عین چهل دقیقه،‌ به اندازة چند کتاب از این‌ها درس گرفتیم. آقا در خانة ارامنه آب، چایی، شربت، شیرینی و میوه‌شان را خورد. بعضی از دوست‌های ما نخوردند. کاتولیک‌تر از پاپ هم داریم دیگر. رهبر نظام رفته خورده، پاسدار، من نوعی، نخوردم. حزب‌اللهی‌تر از آقا هستم دیگر.
 
با آن‌ها خداحافظي كرديم و به‌سمت دفتر به‌راه افتاديم. وقتي رسيديم آقا فرمودند: این بچه‌ها را بگویید بیایند.

آمدند. گفتند: این کار احمقانه چه بود كه شما کردید؟ ما مهمان این خانواده بودیم. وقتی خانه‌شان رفتیم چرا غذایشان را نخوردید؟ این اهانت به این‌ها محسوب می‌شود. نمی‌خواستید داخل نمی‌آمدید

[ دوشنبه 1 اردیبهشت1393 ] [ 11:5 قبل از ظهر ] [ مهدي كوليوند ]

[ ]



اللهم صل علي محمد وآل محمدوعجل فرجهم

[ دوشنبه 25 فروردین1393 ] [ 8:3 قبل از ظهر ] [ مهدي كوليوند ]

[ ]

خدایا:

در قران بارها به خورشید قسم یاد کردی!!!!.من به مردانی قسم میخورم که ساعت کارشان یک ساعت زودتر و چندساعت دیرتر از خورشید است.

رهايم كن از اين دنيا...

[ یکشنبه 24 فروردین1393 ] [ 12:44 بعد از ظهر ] [ مهدي كوليوند ]

[ ]


ترور نا‌فرجام شاه در چنین روزی از سال ۱۳۴۴ هجری شمسی در کاخ مرمر به وقوع پیوست.
بیست و یکم فروردین‌ماه سال ۱۳۴۴ هجری شمسی، سرباز وظیفه رضا شمس‌آبادی، در ترور ناموفق محمدرضا پهلوی کشته‌ شد. رضا شمس‌آبادی که پشت دیوارهای کاخ مرمر به پاسداری گماشته شده بود و با خود کاخ و دفتر مخصوص فاصله زیادی داشت، خواست با یک حرکت سریع و متهورانه خود را به دفتر شاه برساند و به زندگی او پایان بخشد، لیکن رگبار مسلسل دژخیمان و گماشتگان دفتر مخصوص، فرصت انجام رسالت را به او نداد و او را ناکام کرد. رضا شمس‌آبادی با وجود آن‌که بدنش از رگبار مسلسل دشمن سوراخ‌سوراخ شده بود و خون از تمام رگ‌هایش فوران می‌کرد و توانایی خود را از دست داده، به زمین غلتیده بود، با نیروی ایمان، بدن ناتوان و پاره‌پاره خود را به حرکت درمی‌آورد و سینه‌خیز به سوی دفتر شاه می‌رفت و فریاد می‌زد: «من باید این جلاد را بکشم!» رضا شمس‌آبادی، در سال ۱۳۱۹ هجری شمسی در حاشیه کویر کاشان، در روستاي «نوش‌آباد» دیده به جهان گشود. دوران کودکی را با سختی و تنگدستی گذرانید. پدرش شغل مشخصی نداشت و او از کودکی همراه مادرش در مزارع، به کار خوشه‌چینی می‌پرداختند و از این راه درآمد ناچیزی به‌دست می‌آوردند. شدت فقر به او فرصت درس خواندن نداد، البته در روستاي یاد شده اصولاً مدرسه، کلاس و معلم نیز وجود نداشت. نام‌برده همراه پدر و مادرش از شدت فقر و تنگدستی ناگزیر شدند در سال ۱۳۳۳ش به کاشان کوچ کنند. رضا شمس‌آبادی چند سالی در یک کارگاه نساجی در کاشان مشغول به‌کار شد، روز‌ها کار می‌کرد و شب‌ها به کلاس «اکابر» می‌رفت و تا کلاس ششم به تحصیل ادامه داد. از جمله صفات برجسته وی که زبان‌زد همه بود: پاکدامنی، جوانمردی، بزرگ‌منشی، بلندهمتی، امانت‌داری، دستگیری از مستمندان و پای‌بندی به مسائل دینی بود. رضا از دورانی که خود را شناخت به نماز، روزه و عبادت اهمیت می‌داد و در اجتماعات مذهبی و مراسم عزاداری و روضه‌خوانی حضوری فعال داشت. در پی پدید آمدن فضای باز سیاسی ایجاد شده در ایران از سال ۱۳۳۹ش، «جبهه ملی» و دیگر گروه‌های سیاسی که برای مدت طولانی غیرفعال بودند، بار دیگر به صحنه آمدند و در تهران و برخی شهر‌ها مانند کاشان به فعالیت پرداختند. شهید شمس‌آبادی نیز بنا به تشویق احمد کامرانی و یکی از افراد وابسته به «حزب مردم ایران» به‌نام حسن شریف در گردهمایی‌های این حزب که شاخه مذهبی «جبهه ملی» به‌شمار می‌رفت، شرکت کرد و مدتی با اعضای این حزب رفت‌وآمد داشت، لیکن دیری نپایید که به بی‌پایگی و ناخالصی این گروه‌ها پی برد و از آنان دوری گزید. او در سال ۱۳۴۰ش دکتر علی امینی (نخست‌وزیر وقت) را که به کاشان سفر کرده بود، مورد حمله قرار داد و بدون به‌جای گذاشتن ردپایی از صحنه گریخت. در مراسم دیگری به شعبان بی‌مخ که به کاشان رفته بود، با سنگ و تخم‌مرغ گندیده یورش برد که بی‌درنگ دستگیر شد اما در بازجویی‌ها به‌گونه‌ای برخورد کرد که مایه فریب بازجویان شده و از زندان آزاد گردید. رضا شمس‌آبادی با آغاز نهضت پرشور حضرت امام خمینی (ره) در سال ۱۳۴۱ش، سر در این راه نهاد لذا در مراسم و مجالسی که وعاظ و علما به روشن‌گری و افشاگری می‌پرداختند، فعالانه شرکت می‌کرد و به پخش اعلامیه امام (ره) و دیگر مقامات روحانی مبادرت می‌کرد. وی در قیام پانزدهم خردادماه ۱۳۴۲ش در کاشان حضوری فعال داشت و کشتار رژیم شاه در این روز، شمس‌آبادی را به اندیشه قیام مسلحانه واداشت. از این‌رو، به‌رغم این‌که دیرزمانی بود به‌عنوان تنها فرزند خانواده، کفیل مادر پیرش شده و معافیت گرفته بود، بر آن شد که داوطلبانه به نظام وظیفه برود و انتقام خون شهدای ۱۵ خرداد را از شخص شاه بگیرد. لذا تلاش فراوانی کرد که دوران خدمت سربازی را در «گارد جاویدان» (تیپ مخصوص محافظ شاه) بگذراند و در تیرماه ۱۳۴۲ش به‌عنوان گارد وظیفه پذیرفته شد؛ او همواره مترصد فرصتی بود تا بتواند از شاه انتقام بگیرد. اعدام انقلابی حسنعلی منصور به‌دست محمد بخارایی در بهمن ۱۳۴۳ش نیز برای رضا شمس‌آبادی الهام‌بخش بود. رضا شمس‌آبادی پس از مدتی با زیر نظر گرفتن رفت‌وآمد‌های شاه، متوجه شد که نام‌برده هر روز ساعت ۹ صبح با اتومبیل از کاخ به دفتر مخصوص می‌رود و در برابر دفتر، برای دریافت گزارش روزانه، چند لحظه‌ای توقف نموده و او می‌تواند از این فرصت بهره بگیرد، با سرعت خودش را به او برساند و به سوی او آتش بگشاید. شهید شمس‌آبادی، روز بیست و یکم فروردین‌ماه سال ۱۳۴۴ هجری شمسی را برای اجرای این نقشه در نظر گرفت، اما در روز یاد شده شاه برخلاف همیشه با تأخیر به طرف دفتر آمد و از سوی دیگر از آنجا که وی گزارش روزانه را در کاخ گرفته بود، در برابر دفتر توقف نکرد و این دو پیشامد، فکر شهید شمس‌آبادی را نقش‌برآب کرد. او به‌محض رسیدن اتومبیل شاه به مقابل دفتر، پست خود را ترک کرده بود و دیگر راه بازگشت نداشت، ناگزیر با شتاب هرچه بیش‌تر به راه خود ادامه داد، از میان گاردی که راه عبور شاه را کنترل می‌کردند، گذشت و به سوی او که در حال وارد شدن به سرسرای دفتر بود آتش گشود، استوار بابایی را که با رگبار مسلسل می‌خواست مانع حرکت او شود، از پای درآورد و خود نیز زیر رگبار گلوله‌های استوار مورد اشاره - از محافظان شاه - به‌شدت مجروح شد، به‌گونه‌ای‌که دیگر یارای دویدن نداشت؛ با این وجود خود را سینه‌خیز به سرسرا رسانید. آن‌گاه که به راهروی منتهی به اتاق شاه رسید، خشاب او خالی شده بود، ناگزیر در‌‌ همان لحظه‌ای که هدف تیراندازی سربازان گارد قرار داشت کوشید که بار دیگر خشاب‌گذاری کند؛ لیکن یکی از سربازان گارد، سلاح او را هدف قرار داد واز کار انداخت؛ و رضا درحالی‌که فریاد می‌زد: «من باید این جلاد را بکشم!»، جان سپرد و شربت شهادت نوشید. دستگاه تبلیغاتی رژیم شاه برای سرپوش گذاشتن روی نارضایتی‌ها و انزجار ملت مسلمان ایران از شاه این حرکت خودجوش شهید شمس‌آبادی را به مائوئیست‌ها منتسب کرد لیکن ایشان در دادگاه متهمین کاخ مرمر نه‌تنها تبرئه شدند بلکه بعد از آن در خدمت رژیم طاغوت قرار گرفتند و از مدیحه‌سرایان و مجیزگویان نظام فاسد شاهنشاهی شدند.

[ پنجشنبه 21 فروردین1393 ] [ 10:15 قبل از ظهر ] [ مهدي كوليوند ]

[ ]



 توسعه روزافزون کشور در گرو استفاده بهینه از دانش است


نماینده مردم کرج، اشتهارد و فردیس درمجلس شورای اسلامی گفت: آینده روشن و

توسعه ایران اسلامی در گرواستفاده بهینه از فناوری به ویژه دانش هسته ای در بخش

های کشاورزی، صنعت و پزشکی است.

ˈمحمد جواد کولیوند افزود: امروز موفقیت بزرگ ملت ایران درعرصه دانش هسته ای،

حاصل تدبیر و درایت رهبر فرزانه انقلاب و مقاومت و ایستادگی عموم ملت ایران دردفاع

از حقوق مسلم خود است.

وی ادامه داد: باید ازاین دانش به بهترین شکل ممکن برای پیشرفت و آبادانی ایران

اسلامی استفاده کرد. کولیوند گفت: دستیابی به چرخه کامل سوخت هسته ای با

استفاده از دانش بومی وبا دستان توانمند دانشمندان جوان و دانشگاهیان فرهیخته

این مرز و بوم انجام شد. این نماینده مجلس یادآورشد: موفقیت درعرصه هسته ای در

وضعیتی انجام شد که دشمنان با تصویب قطعنامه های مکرر، اعمال فشارهای

اقتصادی، علمی و روانی درصدد وادار کردن ملت ایران به عقب نشینی دراین عرصه

بودند. وی اظهارکرد:البته هدف دشمنان از اعمال تحریم تنها با هدف متوقف کردن

فعالیت های هسته ای نیست بلکه آنها با رشد و پیشرفت ملت ایران در تمام عرصه ها

مخالف هستند.

[ چهارشنبه 20 فروردین1393 ] [ 10:27 قبل از ظهر ] [ مهدي كوليوند ]

[ ]

کجایی ای همه دیده ها به یاد تو خون

کجایی ای همه جاده ها بسوی تو گم

كجايي مهدي زهرا كجايي،كجايي

كجايي اي بهار نازنينم

 

[ دوشنبه 18 فروردین1393 ] [ 9:28 قبل از ظهر ] [ مهدي كوليوند ]

[ ]

تلاش مجاهدانه مسوولان و مردم لازمه تحقق شعار امسال است


نماینده مردم کرج در مجلس شورای اسلامی گفت: تلاش مجاهدانه مسوولان و مردم لازمه تحقق شعارˈ اقتصاد و فرهنگ

با عزم ملی و مدیریت جهادی ˈ است.


ˈمحمد جواد کولیوندˈ افزود: دشمنان سالهاست که اقتصاد و فرهنگ کشور ما را مورد هجمه قرار داده تا خللی به نظام

اسلامی وارد کنند. وی ادامه داد: بدخواهان نظام اسلامی تاکنون نتوانسته اند راه به جایی ببرند و ازاین پس نیز نخواهند

توانست. وی تأکید کرد : از این رو این شعار امسال باید مورد توجه همه قرار گیرد و مردم هم در سال 93 با همدلی ،

همکاری، صمیمیت، عزم ملی و مدیریت جهادی اقدامات مهمی برای رسیدن به اهداف والای نظام اسلامی بردارند. وی

خاطرنشان کرد: از سالها پیش اقتصاد و فرهنگ کشور همواره مورد تهاجم دشمنان قرار گرفته اما به واسطه روحیه جهادی

و ایثارطلبی هیچگاه تسلیم دشمنان نشده ایم. نماینده مردم کرج در مجلس شورای اسلامی گفت: اکنون دشمنان پس از

ناامیدی از حربه های نظامی به جنگ نرم روی آورده اند و باصرف هزینه های گزاف درصدد هستند تا فرهنگ غنی ایران

اسلامی را از بین ببرند.


جامعه دارای اقتصاد قوی در تمام ابعاد موفق است


کولیوند در ادامه به اهمیت توجه به بخش اقتصاد اشاره کرد و افزود: اگر در بخش اقتصاد مشکلات رفع شود سایر بخشها

ازجمله فرهنگ ، سیاست نیز از آسیب های خارجی مصون می ماند.


وی ادامه داد: این بخش مهم سالهاست که از دور اندیشی مقام معظم رهبری دور نمانده اما امسال در کنار اقتصاد مقوله

فرهنگ که بارها دستخوش تهاجم دشمنان بوده نیز مورد توجه قرار گرفته است. نماینده مردم کرج در مجلس شورای

اسلامی گفت: ر اهکاراساسی دراین زمینه آشنا کردن نسل جوان و آینده نظام جمهوری اسلامی با فرهنگ ایثار و شهادت

طلبی نسل های پیشین است که بارها کشور را از دست متجاوزان نجات داده است. وی یادآورشد: دراین بین نباید مدیریت

جهاد مسوولان را نادیده گرفت و آنان نیز باید با شناخت زمان ، اولویت دهی و برنامه ریزی منسجم زمینه تحقق شعارˈ

اقتصاد فرهنگ عزم ملی و مدیریت جهادی ˈ را فراهم کنند.


[ شنبه 16 فروردین1393 ] [ 12:57 بعد از ظهر ] [ مهدي كوليوند ]

[ ]

دیری ست که از روی دل آرای تو دوریم
 محتاج بیان نیست که مشتاق حضوریم
 تاریک و تهی پشت و پس اینه ماندیم
 هر چند که همسایه ی آن چشمه ی نوریم
 خورشید کجا تابد از این دامگه مرگ
باطل به امید سحری زین شب گوریم
 زین قصه ی پر غصه عجب نیست شکستن
هر چند که با حوصله ی سنگ صبوریم
 گنجی ست غم عشق که در زیر سرماست
 زاری مکن ای دوست اگر بی زر و زوریم
 با همت والا که برد منت فردوس ؟
از حور چه گویی که نه از اهل قصوریم
 او پیل دمانی ست که پروای کسش نیست
 ماییم که در پای وی افتاده چو موریم
 آن روشن گویا به دل سوخته ی ماست
 ای سایه ! چرا در طلب آتش طوریم

[ چهارشنبه 13 فروردین1393 ] [ 12:48 بعد از ظهر ] [ مهدي كوليوند ]

[ ]

شب است و راه دل من به سوی کوی تو گم

ستاره ها همه پیدا و ماه روی تو گم

در این بهار که شهر از شکوفه رنگین است

گل وجود تو پنهان و عطر بوی تو گم

ز باد بوی تورا خواستم ندانستم

که باد هم شده چو من به جستجوی توگم

خمار جرعه ای از باده نگاه تو ام

دریغ و درد که شد ساغر و سبوی تو گم

نمی روی ز دلم گر چه رفتی از نظرم

نمی شود ز دلم یک دم آرزوی تو گم

کجایی ای همه دیده ها به یاد تو خون

کجایی ای همه جاده ها بسوی تو گم

[ چهارشنبه 6 فروردین1393 ] [ 12:41 بعد از ظهر ] [ مهدي كوليوند ]

[ ]

بان کی مون نباید جایگاه سازمان ملل را متزلزل کند


نماینده مردم کرج در مجلس شورای اسلامی گفت: عملکرد بان کی مون به عنوان رئیس سازمان ملل باید به صورتی

باشد که جایگاه این نهاد مهم بین‌المللی متزلزل نشود.


محمدجواد کولویند اظهار کرد: نهادهای بین‌المللی با هدف دفاع و حمایت از حقوق همه کشورها و ملت‌ها تاسیس شده

است و رویکرد اصلی آنها باید در همین مسیر باشد. وی تصریح کرد: این در حالی است که طی سال‌های اخیر با نفوذ

کشورهای زورگوی غربی بر این نهادها شاهد عملکردهایی هستیم که در تضاد با ماهیت اصلی آنها و اهداف مدنظر

موسسان بوده است. نماینده مردم کرج در مجلس شورای اسلامی که سابقه حضور در وزارت امور خارجه را دارد، با اشاره

به اهداف تشکیل و تاسیس سازمان ملل تصریح کرد: این سازمان به عنوان مهم‌ترین و بزرگ‌ترین نهاد بین‌المللی با هدف

ایجاد وحدت در میان کشورهای مختلف و دفاع و حفظ حقوق همه ملت‌ها تاسیس شده است. کولیوند ادامه داد: در

سال‌های اخیر شاهد بودیم که رویکرد سازمان ملل و نهادهای تابعه آن از جمله شورای امنیت به طور دقیق در راستای

منافع و دستورالعمل‌های صادره از سوی کشورهای استکباری بوده و در این راه به تنها چیزی که اهمیت داده نمی‌شود،

قوانین بین‌المللی و حقوق دیگر کشورها است. وی افزود: به عنوان نمونه در حالی که شورای امنیت سازمان ملل همواره

در برابر لشکرکشی‌های آمریکایی‌ها و همچنین جنایات رژیم اشغالگر قدس علیه ملت مظلوم و بی‌دفاع فلسطین سکوت

اختیار و حتی از صدور بیانیه‌های غیر‌الزام‌آور اجتناب کرده است، با هر اتفاق کوچکی علیه دیگران قطعنامه صادر می‌کند.

نماینده مردم کرج در مجلس شورای اسلامی ادامه داد: همچنین در این راه رئیس سازمان ملل را هم با خود همراه کرده و

این در شرایطی است که عملکرد بان کی مون به عنوان رئیس این نهاد مهم بین‌المللی باید به صورتی باشد که جایگاه

سازمان ملل متزلزل نشود. کولویند اظهارات اخیر بان کی مون علیه ایران را غیرقابل قبول و پذیرش توصیف کرد و ادامه داد:

شأن سازمان ملل باید بالاتر از این باشد که رئیس آن در راستای اهداف و توطئه‌ کشورهای غربی مسائل دروغ و کذبی را

به کشورهای مستقل نسبت بدهد. وی در پایان گفت: افکار عمومی جهان به خوبی با این دسیسه‌ها آشنا بوده و می‌دانند

که مسائل مطرح شده از سوی رئیس سازمان ملل هرگز با واقعیت‌های درونی ایران همخوانی ندارد.

[ شنبه 24 اسفند1392 ] [ 1:24 بعد از ظهر ] [ مهدي كوليوند ]

[ ]


 هر مسلمانی باید بداند روز شهادت حضرت زهرا(س) چه روز بزرگی است و وظیفه خود را در قبال این روز بزرگ بشناسد.

 حضرت علی(ع) در این باره فرمودند؛ فاطمه، زهرا نامیده شد چون خدا او را از نور عظمت خود خلق کرده است.

مطلب زير شرح اين واقعه جانكاه از زبان ملعون ابد مي باشد كه علامه مجلسي نقل فرموده اند:


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 21 اسفند1392 ] [ 5:14 بعد از ظهر ] [ مهدي كوليوند ]

[ ]

فردی که نقش قابل توجهی در حضور رسانه ای دکتر روحانی، بالاخص در جریان مناظرات ایفا نمود و با طراحی هوشمندانه رنگ بندی و ایمج سازی "کلید" برای این کاندیدا، توانمندی خود را به خوبی نشان داد.  نکته قابل توجه در باب حضور این مشاور امام صادقی در ترکیب تیم هدایتی دکتر روحانی، چیدمان نحوه برخورد این کاندیدا با رقیب امام صادقی خود دکتر جلیلی، که در مقام دبیر شورای امنیت ملی از اشراف خوبی در رابطه با مشخصات دبیر اسبق این شورا یعنی آقای روحانی برخوردار بود، می باشد.  "حجت الاسلام دکتر حسام‌الدین آشنا" استاد دانشکده فرهنگ و ارتباطات دانشگاه امام صادق و دانش آموخته ایام ماضی این دانشگاه است که توانست در جریان انتخابات 92 در مقام مشاوری کاردان به هدایت رسانه ای رییس جمهور منتخب پردازد.. دکتر آشنا به عنوان داماد آیت‌الله دری نجف‌آّبادی و فردی که در کارنامه خود سابقه فعالیت‌های اطلاعاتی و امنیتی دارد، توانست بار دیگر ضریب نفوذ امام صادقی ها را در عرصه ی مدیریت کلان کشور معین ساخته و جایگاه خاص امام صادقی ها را به نکته بینان و خواص جامعه گوشزد نماید./  

[ چهارشنبه 21 اسفند1392 ] [ 8:16 قبل از ظهر ] [ مهدي كوليوند ]

[ ]

دوري تمام شد به لطف پروردگار مهربانم...

[ شنبه 17 اسفند1392 ] [ 7:22 بعد از ظهر ] [ مهدي كوليوند ]

[ ]

من و دل کندن از دلبر محاله

دلم با دلبرم در شور و حاله

با این آقا به این خوبی ندونم

کی گفته کربلا رفتن خیاله

دمادم این دعا ورد زبان

ببینم کربلا را تا جوانم

درون سینه آسایش ندارم

نیستان را به آتش می کشانم

ببین آشفته گشته وضع و حالم

دگربشکسته بالم…

زبس که فکر دیدار تو هستم

حریم تو شده فکر و خیالم

دل من بی قراره کربلات

همه میگن بهشت ایوون طلات

دیگه اینجوری عادت کردم آقا

دیگه کرب و بلام تو روضه هاته

کرامت می کنی با یک اشاره

رخ تو آسمون چشمات ستاره

واسه لطف نگاه مهربونت

غریب و آشنا فرقی نداره

[ پنجشنبه 15 اسفند1392 ] [ 4:12 بعد از ظهر ] [ مهدي كوليوند ]

[ ]